Translation of "likely" into Persian
احتمالی, شاید, محتمل are the top translations of "likely" into Persian.
likely
adjective
noun
adverb
grammar
probable; Possessing or displaying the qualities or characteristics that make something probable [..]
-
احتمالی
What are the likely consequences of doing or not doing something?
نتایج و پیامدهای احتمالی انجام دادن یا نـدادن کاری چیست؟
-
شاید
verb adverbThe energy might be trapped there, held in place, like in a battery or power cell.
شاید انرژی اونجا گیر افتاده و نگه داشته شده، مثل باتری یا دینام.
-
محتمل
He may watch all roads, likely and unlikely.
ممکن است تمام راهها را زیر نظر داشته باشد. محتمل و نا محتمل.
-
Less frequent translations
- مناسب
- محتملا
- شایسته
- جذاب
- شایدی
- شایند
- شاینده
- پرآتیه
- گیرا
- شدنی
- درخور
- (محلی) خوشایند
- امیدوار کننده
- به احتمال زیاد
- دارای آتیه ی خوب
- ذخیره ای
- نوید بخش
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "likely" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Phrases similar to "likely" with translations into Persian
-
او حتی به کوچکترین چیزهایی در زندگی پی برد که اکثر ما مانند رنگ آسمان و گلهایی که در بهار شکوفا می شوند ، قدر آن را نمی دانیم. · او حتی به کوچکترین چیزهایی در زندگی پی برد که اکثر ما مانند رنگ آسمان و گلهایی که در بهار شکوفا می شوند ، قدر آن ها را نمی دانیم.
-
ماهی وار، ماهی سان، کما ماهی ، کانه ماهی/سمک
-
(تقریبا یا عینا مثل هم) همانند · (جمع) چیز مورد علاقه · (صفت ساز) همانند · (عامیانه) برنده پنداشتن (یا پیش بینی کردن) · (قیدساز) به روش · (محلی) محتمل · (محلی) نزدیک بود که · (مطابق با) ویژگی فردی · (مهجور) خوشایند بودن · (مهجور) مقایسه کردن · (نادر) رجوع شود به alike · - مانند · - وار · - وار [doglike و moon-like] · - وش · - گونه [coward-like] · -وش · mesl · انگار · براى مثال · به گونه ای که · ترجیح دادن · ترجیحات · تشبیه کردن · تمایلات · حاکی · خمیره · خواستن · خواسته ها · خوش آمدن · خوش آمدن از · خوی · در شرف · دوست داشتن · دوست داشتن (ولی نه عشق ورزیدن) · دیز · سرشت · شاید · شبیه · طبع · قابلیت مقایسه · مانند · مایل · متمایل · متناظر · مثل · مثل اینکه · مثل هم · محتملا · مشابه · مناسب · میل داشتن · نظیر · نمایانگر · نهاد · همان · همانطور · همانند پنداشتن 0 · همانگونه · همجور · همچنان · همچو · واره، سان، دیس · پسند کردن · پسندیدن · پیش آگاهی دهنده · چنان · چنان که · گویا · گویی · یک جور
-
کاکایی وار، مانند مرغ دریائی، همچون یاعو
-
پسر کو ندارد نشان از پدر
-
آي.جي.اف-1 · فاکتور رشد شبه-انسولین
Add example
Add