Translation of "missing" into Persian
مفقود, گم, ناپدید، ناپیدا، گم، پنهان، مستور are the top translations of "missing" into Persian.
missing
adjective
noun
verb
grammar
Present participle of miss. [..]
-
مفقود
adjectiveYou have some newspapers missing on the microfilm.
بعضي از روزنامه ها از ميکرو فيلم مفقود شدن.
-
گم
adjectiveThere is a knife missing.
یک چاقو گم شده است.
-
ناپدید، ناپیدا، گم، پنهان، مستور
-
Less frequent translations
- (سربازی که از او خبری نیست و معلوم نیست کشته یا اسیر شده است) سربه نیست
- غیرموجود
- مفقودالاثر
- ناپیدا
- گمشده
- گمشده ی جنگ
-
Show algorithmically generated translations
Automatic translations of "missing" into Persian
-
Glosbe Translate
-
Google Translate
Translations with alternative spelling
Missing
Missing (film)
+
Add translation
Add
"Missing" in English - Persian dictionary
Currently, we have no translations for Missing in the dictionary, maybe you can add one? Make sure to check automatic translation, translation memory or indirect translations.
Phrases similar to "missing" with translations into Persian
-
(انگلیس - عامیانه) نکردن · (به هدف) نزدن یا نخوردن · (جامه) اندازه ی دخترانه · (فرصت را) از دست دادن · (قدیمی - با: of یا in) دریافت نکردن · M( -1 بزرگ - عنوان پیش از اسم اول یا نام خانوادگی) دوشیزه M( -2 بزرگ - عنوان بدون اسم) دوشیزه · از دست دادن · انجام ندادن · انداختن · به دست نیاوردن · تاسیدن · حذف کردن · خانم M( -3 بزرگ - مسابقات ملکه زیبایی) دختر · خانم کوچولو · خطا · خطا رفتن · دختر · دختر برگزیده · دختر خانم · دختر شایسته · دختر نمونه · دخترانه · درک نکردن · دست · دلتنگ کسی یا جایی شدن · دوشیزه · رجوع شود به misfire 0 · زن شوهر نکرده · غایب بودن · فاقد بودن · قسر در رفتن · مخفف : Mississippi · ملاقات نکردن · ناقص بودن · ناکامیابی (در به هدف زدن یا دیدن یا شنیدن یا فهمیدن و غیره) · نایل نشدن · نبودن · نبودن چیزی را احساس کردن · نداشتن · نرسیدن · نرفتن · نشنیدن · هنوز · کسر داشتن · کم داشتن
-
هدش مگ صخش
-
(بمب و گلوله ی توپ و غیره) نزدیک به هدف (که به هدف نمی خورد ولی تا اندازه ای خسارت وارد می کند) · (حادثه یا تصادف یا رویداد) تصادفی که به سختی از آن احتراز می شود · (نتیجه) تا اندازه ای موفقیت آمیز · آنچه که به وقوع نمی پیوندد ولی خیلی به وقوع نزدیک می شود
-
دلم برات تنگ شده
-
خانم · دختر خانم · دوشیزه · مادمازل
-
حلقه مفقوده · حلقه ی مفقود (هر جزیی که برای کامل کردن کل لازم باشد)
-
میس سانشاین کوچولو
-
اتفاقی · الله بختی · الکی · بی حساب و کتاب · سرسری · شانسی · شدشد نشدنشد
Add example
Add